
در روزی از روزها من داشتم از خیابون میگذشتم که یهو یه صدایی شنیدم 
که فریاد زدن ایدا برگشتم که ببینم کیه دیدم یه دختر ماهه که اسمش ایداست 
با اون نگاه ساده و با چشمان زیبا من عاشق نگاه زیبا و چشمای زیبای اون دختر شدم
خیلی خواستم برم نزدیک و بهش بگم که دوسش دارم اما هر چهقذر تلاش کردم که بهش بگم
نتونستم
برم و بهش بگم خیلی خجالت میکشیدم ازش و شب و روزم در فکر اون بودم که چیکار کنم که با
اون باشم
اخر روزی من شماره تلفنش رو پیدا کردم بده چند مدت گفتم اس ام اس بزنم بهش اول اس ام اس
عاشقانه زدم بعد کم کم بهش گفتم که دوسش دارم من بیشتر از قبل شیفتش شدم 
و در رورزی از روزها فهمیدم که اون یه شخص ذیگای رو دوست داره بعد ازم خواست که 
مزاهمش نشم منم چارهای نداشتم جز قبول کردن حرفش چون دوسش دارم
ولی با اون حرفش منو کشت با اینکه جسمم زندخاست ولی خودم مردم

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 13:45 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

به دیدارم بیا هر شب در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند دلم تنگ است. بیا ای روشن ...ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها دلم تنگ است. بیا بنگر چه غمگین و غریبانه در این ایوان سر پوشیده وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها و این نیلوفر ابی و این تالاب مالامال ...شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و درایوان من دیریست در خوابند پرستوها و ماهی ها و ان نیلوفر ابی بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم












در طلب زهره رخ ماه رو می نگرد جانب بالا دلم
اه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفتست کسی با دلم؟
از دل تو در دل من نکته هاست وه چه ره است از دل تو تا دلم
در طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:37 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
عجب آن سرو خوش بالا کجا شد
میان ما چو شمعی نور میداد
کجا شد ای عجب بیما کجا شد
دلم چون برگ میلرزد همه روز
که دلبر نیم شب تنها کجا شد
برو بر ره بپرس از رهگذریان
که آن همراه جان افزا کجا شد
برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد
برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بیهمتا کجا شد
چو دیوانه همیگردم به صحرا
که آن آهو در این صحرا کجا شد
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه
که آن گوهر در این دریا کجا شد
ز ماه و زهره میپرسم همه شب
که آن مه رو بر این بالا کجا شد
چو آن ماست چون با دیگرانست
چو این جا نیست او آن جا کجا شد
دل و جانش چو با الله پیوست
اگر زین آب و گل شد لاکجا شد
بگو روشن که شمس الدین تبریز
چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد
دلم مي خواد بارون بياد شيشه ي شب رو پاك كنه
ديو سياه غصه رو تو قطره هايش هلاك كنه
دلم مي خواد بارون بياد ‚ ناودون رو نو نوار كنه
كلاغ پير خونه رو چلچله ي بهار كنه
دلم مي خواد بارون بياد تا تو رو همراهش بياره
دستاي نازنينت رو تو دستاي من بذاره
وقتي بارون مي زنه دلم مي خواد چتر تو واشه
اين كوچه بازم پر از صداي پاي ما شه
وقتي بارون مي زنه دلم مي خواد كه سرپناهم
سقف آبي روسري خيس تو باشه
دلم ميخواد با همدگيه برگاي باغ رو بشماريم
تو دل هر خط خبر چهل كلاغ رو بشماريم
دلم مي خواد كه خطاي صورت آينه كم بشه
سر زدن ترانه ها دوباره دم به دم بشه
دلم نمي خواد پل ما نامه ي پنهوني بشه
مي خوام هواي كوچه مون دوباره باروني بشه
وقتي بارون مي زنه دلم ميخواد چتر تو واشه
اين كوچه بازم پر از صداي پاي ما شه
وقتي بارون مي زنه دلم مي خواد كه سرپناهم
سقف آبي روسري خيس تو باشه
فغان از جدایی فغان از جدایی
قفس به بود بلبلی را که نالد
شب و روز در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی به گلشن
بهار از وصال و خزان از جدایی
چسان من ننالم ز هجران که نالد
زمین از فراق، آسمان از جدایی
به هر شاخ این باغ مرغی سراید
به لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم به جان آتش افتد به بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کشد آنچه خاشاک از برق سوزان
کشیده است هاتف همان از جدایی
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:32 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

یکی بود یکی نبود مینا دوستت دارم
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش امیر هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی همایون. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...



+
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:25 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

می رسم به اوج باور می نویسم عاشقونه وقتی تو فکر تو هستم می رسم من به شقایق اخرین بهانه ای تو برای گریه عاشق وقتی تو فکر تو هستم میشکنم بغض چشامو می زنم دلو به دریا پر کنم همه شبامو وقتی تو فکر تو هستم خزون دلم بهاره می شینم تا که ستاره تو رو واسه من بیار دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني
دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني
دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني
دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني


+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 13:36 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|


گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود 
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:19 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|









































+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:17 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

مرا صد بار از خود برانی.....دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی ....دوستت دارم ز جرم عشق تو صد زخم کاری بر جگر دارم جگر سهل است ، اگر خونم فشانی ....دوستت دارم 

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:15 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي..... هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي 
او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را
ديوانه ي باران نديده
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:14 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

میتونی نگاهم نكنی اما نمیتونی جلوی چشمای منو بگیری میتونی بگی دوست ندارم اما نمیتونی بگی دوسم نداشته باش میتونی از پیشم بری اما نمیتونی بگی دنبالم نیا پس من نگاهت میكنم دوست دارم وتا ابد دنبالت میام
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:13 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

و تو مرا در مرداب های دور می نگری تو سرود وداع را خواندی و من بی تفاوت گوش سپردم به نوای محزون تو ولی اکنون بیدارم اکنون که تو نیستی تا ببینی بیداری مرا ...برگرد نيمه شب آواره و بي حس و حال 

در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز کرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يک دو سالي مي گذشت
يک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چون رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمدو هم آشيان شد با من او
همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خواب گاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي ازآن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري که با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمدو در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق وان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقم به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افزون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده
عالم از زيباي ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهي يار بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي مارا نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بيگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه حجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بودو بس
يار مارا از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده ام آن عهدو پيمان را شکست 
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداري ديگر عهد بست
با که گويم او كه همخون من است
خسم جان و تشنه ي خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دودو دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق از من گذشتي خوش گذر
بد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
ديشب از کف رفت فردارا نگر
آخرين يکبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرين گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آيد برود
ماهي بيچاره امامرده بود

بعد از اين هم آشيانت هرکس است باش با او ياد تو مارا بس است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:11 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

نميدونم چرا اينقدر دلم گرفته اي كاش الان كه بهت احتياج دارم پيشم بودي چرا هر وقت به شونه هات احتياج دارم نيستي؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ چيه دلم گرفتي واسه چي داري گريه ميكني چيه دلم شكستي واسه كي داري گريه ميكني؟ چيه دلم غريبي چي ديدي داري گريه ميكني ؟ ميگي گذاشته رفته اوني كه مثل نفسه تو بود ميگي دلتو شكسته اوني كه همه ي كسه تو بود ميگي ديدي نموندش پاي همه حرفايي كه زده بود دل من ميدونم داري ديوونه ميشي اما باز بيخيالش دل من ميدونم داري ويرونه ميشي اما باز بيخيالش بابا بيخيالش دلتنگیهایم...... همه از جنس غروب بغض هایم کال..... و تنهائیم خاکستری ست...... حق با توست دست های سپید تو به خیسی چشمانم پیوند نمیخورد............ گریستم هر بار تنها تر از قبل گریستم... افسوس !!!! کسی نمیخواهد هم صدای گریه های شبا نه ام شو د ؟ ؟ ؟ 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:8 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

مهربانم

می خواهم در کنار تو باشم
تا تو را درک کنم
می خواهم در کنار تو باشم
تا همراه تو بخندم
می خواهم در کنار تو باشم
تا همراه تو گريه کنم
می خواهم در کنار تو باشم
تا با تو حرف بزنم
می خواهم در کنار تو باشم
تا همراه تو فکر کنم
می خواهم در کنار تو باشم
تا با تو برای آينده برنامه ريزی کنم
شايد هميشه
همراه هم نباشيم
امّا خواهش می کنم بدان
که هميشه در کنار توأم
تا عاشق تو باشم
...
ببين ، تو بيا بالهای شکسته ی مرا مرهم شو ؛
من هم قول می دهم فقط و فقط برای تو پرواز کنم .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:4 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

ديشب پشت پنجرهئ خيس بارون اينهمه منتظر خودم نشستم كه پيدام نشد آخر! گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود دلم تو را خوب مي شناسد يه روز ميون چند تا خار شاخه اي نا اميد ديدم
آخرين «قرار خيس» ... كه خودم زير بارون پرسه ميزد پي ِ تو .. و من ...!
كه عابرهاي خيابون همه جفت بودند و .. بدون سوم شخص ِ چتر، بالاي سر!
همچنان ايدههاي تكراري! از من و نقـش مرد ِ قصه – شما! –
قصه اين است: "دوستت دارم!" درغزل، طرح، داستان، غيره
اينكه حتي هنوز هم گاهي، خوابمان عطر ياس ميگيرد
اينكه از دور هم براي هم، ميزند قلبهايمان ... غيره
مينويسيم و برنميداريم دست از دامـن ِ پرنـده شدن:
برگههاي مچاله، پر شده از فكر پرواز، آسمان، غيره
من هنوز عاشقم كه بيچتر از زير باران شهر رد بشوم
فقط اما اگر خودت بشوي فكرِ مشغولم آن زمان، غيره
صبر كن خوب من! تو .. ميدانم، قـلبت از عاشقانه ميگيرد ..!
– شـيشهها يا مشـجّرند يا سنگي! تازگيها در اصفهان، غيره *
نقش، بازي نكردن افسانه است؛ همه بازيگرند! ما خودمان:
من: زني سرسپردهام .. وَ شما: مرد مغرور، مهربان، غيره!
ميتوانستم عاشقت ... نشدم! عشق، هفت آسمان «پريدن» بود
از زمين، شعرهاي بيارزش، .. تا غزلهاي جاودان، .. غيره
نيمهئ راه عاشقي، آن روز، در همـان سالِ ِ هجري قمري
هجرت ازماه ِ چشمتان كردم
.. برگريزان آن خزان ،
.. غير
در نگاهم هنوز هم كه هنوز _ شايد از كجخياليام باشد _
بهت مشكوكِ تازهاي دارد چرخش گيج كهكشان، غيره!
بي تو تلخ است؛ تلخ ميگذرد .. مثل اين زهرمار، از حلقـم
تيك تاكِ هميشهئ ساعت .. زندگي بي زمان، مكان، غيره
ديگر افسانههـاي رؤيـايي خلـوتم را نميكند سرشــار
دوست دارم خودم «پري» بشوم! در نگاه تو، ديگران، غيره!
صبر كن خوب من! تو ميداني همه بازيگرند! من هم نيز!
فعلن اين قصهئ مرا بپذيـر!.. تا عمل، وقت امتحان، غيره
قصه اينست: "دوستت دارم" قصه اينست: "دوستت دارم"
قصه اينست:
"دوستت دارم"
در غزل، طرح، داستان، غيره ...



چشمهايم از تو رویایی ساخته است
از همان قابي که تو آن را شکسته اي
و اما خاطره ات در وجودم تکرار مي شود
هنوز هم ماندگار تريني
هنوز هم بهتريني
و مي داني.......
که مي مانم و مي ماني
حتي اگر مرا قابل نداني
در ياد مني
اي قشنگترين بهانه ام.





با اين كه خيلي سنگ دلم ولي بهش اميد دادم
شاخه رو كاشتم تو دلم جايي كه بود پر از اميد
از اون زمان ديگه كسي حتي يه برگ از اون نچيد
شاخه ي خشكيده حالا شده پر از برگ و بهار
خدا كنه يادش نره كه كي به اون زندگي داد
* دلتنگ باران *
دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای
زمستان......
در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از
درد دل است!
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو
بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی
ها رها شوم....
اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با
قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار
تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته
است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی
غروب و باران را دارم.....
کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز
در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،
چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی
شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 19:2 توسط همایون نعمتی az_homayon این ایدی منه
|

ديگر به خلوت لحظههايم عاشقانه قدم نميگذاري ...!! ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت...