ديشب پشت پنجرهئ خيس بارون اينهمه منتظر خودم نشستم كه پيدام نشد آخر!
آخرين «قرار خيس» ... كه خودم زير بارون پرسه ميزد پي ِ تو .. و من ...!
كه عابرهاي خيابون همه جفت بودند و .. بدون سوم شخص ِ چتر، بالاي سر!
همچنان ايدههاي تكراري! از من و نقـش مرد ِ قصه – شما! –
قصه اين است: "دوستت دارم!" درغزل، طرح، داستان، غيره
اينكه حتي هنوز هم گاهي، خوابمان عطر ياس ميگيرد
اينكه از دور هم براي هم، ميزند قلبهايمان ... غيره
مينويسيم و برنميداريم دست از دامـن ِ پرنـده شدن:
برگههاي مچاله، پر شده از فكر پرواز، آسمان، غيره
من هنوز عاشقم كه بيچتر از زير باران شهر رد بشوم
فقط اما اگر خودت بشوي فكرِ مشغولم آن زمان، غيره
صبر كن خوب من! تو .. ميدانم، قـلبت از عاشقانه ميگيرد ..!
– شـيشهها يا مشـجّرند يا سنگي! تازگيها در اصفهان، غيره *
نقش، بازي نكردن افسانه است؛ همه بازيگرند! ما خودمان:
من: زني سرسپردهام .. وَ شما: مرد مغرور، مهربان، غيره!
ميتوانستم عاشقت ... نشدم! عشق، هفت آسمان «پريدن» بود
از زمين، شعرهاي بيارزش، .. تا غزلهاي جاودان، .. غيره
نيمهئ راه عاشقي، آن روز، در همـان سالِ ِ هجري قمري
هجرت ازماه ِ چشمتان كردم
.. برگريزان آن خزان ،
.. غير
در نگاهم هنوز هم كه هنوز _ شايد از كجخياليام باشد _
بهت مشكوكِ تازهاي دارد چرخش گيج كهكشان، غيره!
بي تو تلخ است؛ تلخ ميگذرد .. مثل اين زهرمار، از حلقـم
تيك تاكِ هميشهئ ساعت .. زندگي بي زمان، مكان، غيره
ديگر افسانههـاي رؤيـايي خلـوتم را نميكند سرشــار
دوست دارم خودم «پري» بشوم! در نگاه تو، ديگران، غيره!
صبر كن خوب من! تو ميداني همه بازيگرند! من هم نيز!
فعلن اين قصهئ مرا بپذيـر!.. تا عمل، وقت امتحان، غيره
قصه اينست: "دوستت دارم" قصه اينست: "دوستت دارم"
قصه اينست:
"دوستت دارم"
در غزل، طرح، داستان، غيره ...


گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود


دلم تو را خوب مي شناسد
چشمهايم از تو رویایی ساخته است
از همان قابي که تو آن را شکسته اي
و اما خاطره ات در وجودم تکرار مي شود
هنوز هم ماندگار تريني
هنوز هم بهتريني
و مي داني.......
که مي مانم و مي ماني
حتي اگر مرا قابل نداني
در ياد مني
اي قشنگترين بهانه ام.





يه روز ميون چند تا خار شاخه اي نا اميد ديدم
با اين كه خيلي سنگ دلم ولي بهش اميد دادم
شاخه رو كاشتم تو دلم جايي كه بود پر از اميد
از اون زمان ديگه كسي حتي يه برگ از اون نچيد
شاخه ي خشكيده حالا شده پر از برگ و بهار
خدا كنه يادش نره كه كي به اون زندگي داد

* دلتنگ باران *
دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای
زمستان......
در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از
درد دل است!
نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟ پس ای باران ببار که درد دلم را به تو
بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ، از غصه ها از دلتنگی
ها رها شوم....
اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با
قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار
تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته
است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ، آرزوی
غروب و باران را دارم.....
کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز
در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،
چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی
شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......


